خرید بک لینک

درباره سایت

داستان های کوتاه اما واقعی

امکانات وب

آواآوا داشت موهای بلند فِرشو کنار حوض شونه میکرد وبه رفتارهای عجیب زن و شوهر غریبه ای که ناغافل، سر و کلشون، پیدا شده بود، فکر میکرد.آخه ظهر که از مدرسه برگشته بود، اون زن با چشای سرخ و خیسش، که از بس گریه کرده بود، یه ذره شده بود، اونو اونقدر، محکم بغل کرده بود که یاد اون لحظه ای افتاده بود که مامانشو، چند ساعت بعد از گم شدنش، تو پاسگاه میدید.به زحمت تونسته بود، خودشو از اون زن جدا کنه و نگاه پر از سوالشو بدوزه به چشمای مضطرب مامان باباش، مطمئن بود که حتی روز گم شدنش هم، اونا این همه نگرانی رو،

برچسب: نویسنده: solli تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 14:20

حاجیحاج مرتضی، پدربزرگ همسرم ،پیرمردی که به قول خودش بالای صد سالش بود ولی طبق شناسنامه نود و خورده ای،چون میگفت تو هشت سالگی شناسنامه گرفتم.توی سجلش روز تولدی براش ننوشته بودن، به خاطر همین، بهش کارت ملی هم ندادن. دوران پادشاهی دو تا شاه آخر قاجار رو دیده بود و میگفت دوره ی رضاخان هم سرباز بوده.حاجی، ترک قشقایی بود و از بدو تولد تا سالهای سال زندگی عشایری و خان سالاری رو تجربه کرده بود.ییلاق و قشلاقای زیادی رو دیده بود اونم تو دوره ای که خبری از ماشین نبود و باید برای تامین مرتع دامت روزها و هف

برچسب: نویسنده: solli تاريخ: يکشنبه 8 شهريور 1405 ساعت: 14:20

صفحه بندی