آواآوا داشت موهای بلند فِرشو کنار حوض شونه میکرد وبه رفتارهای عجیب زن و شوهر غریبه ای که ناغافل، سر و کلشون، پیدا شده بود، فکر میکرد.آخه ظهر که از مدرسه برگشته بود، اون زن با چشای سرخ و خیسش، که از بس گریه کرده بود، یه ذره شده بود، اونو اونقدر، محکم بغل کرده بود که یاد اون لحظه ای افتاده بود که مامانشو، چند ساعت بعد از گم شدنش، تو پاسگاه میدید.به زحمت تونسته بود، خودشو از اون زن جدا کنه و نگاه پر از سوالشو بدوزه به چشمای مضطرب مامان باباش، مطمئن بود که حتی روز گم شدنش هم، اونا این همه نگرانی رو،
برچسب:
نویسنده: solli
تاريخ: يکشنبه
8 شهريور
1405 ساعت: 14:20